خرید بک لینک

درباره سایت

110

امکانات وب

۲۲۵ :

تجاران امید... هول های رنگارنگ...

اورگاسم های متنوع...

ریا و عاطفه فروشی برای نفع...

زمانی که فهمیدی دنیا از حملات بالا عبارته

یعنی بزرگ شدی...

+ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ 4:10 | سورنا |

برچسب: نویسنده: آبتین کاشانی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 14:00

۲۲۶ : صدای جیرجیرک در حیاط بزرگ تاریک می پیچید...بوی نبود تردد های ماشین، از هوا حس میشد...نور کم چراغ هایی که با فاصله 20 قدمی از هم بودندر افق راه، اجازه گشاد شدن مردمک را نمیداد...روی چمن دراز کشیده بود و به ماهی که از همه جایاین دنیا کثیف به همان شکل دیده میشد نگاه می کرد...انگار تمام آدم ها به یک باره از دنیا ناپدید شده ولی کثافت آنها پایدار مانده بود.دیگر کسانی نخواهند بود که برایش سیگار تولید کنند!کسی نبود که دروغ بگویدکسی نبود که او را احمق فرض کند...نمی دانست کدام یک وحشتناک تر است...هر از گاهی نسیمی خنک می وزریدو بدن نحیفش را با خود می لرزاند...رقص درخت ها انگار با او حرف میزد...از بچگی صدای رقص درختان با باد، حس عجیبی به اون می داد...برای چندمین بار می فهمید این تئاتر، چقدر مسخره است...آهنگ ode the simplicity سکرت گاردن برای بار چندم از گوشیش پخش میشد...دلش تنگ حتی مزخرف ترین خاطرات بچگیش هم میشد...دیدن توالت در خواب و حس داغی بعد از آن...تلاش های ۶ سالگیش برای نوشتن، وقتی صدای توپ بازی بچه هااز کوچه می آمد...حس تقدیر شاگرد اولی و تلاش همکلاسی هایش برای دوستی با او...اعتماد به نفسی که فکر میکرد همه کاری میتواند انجام دهد.شاید به یک نوعی نفهمی نیاز داشت...به یک زندگی حیوانی... بخورد بکند بریند بشاشد و بخوابد...می دانست زندگی همین قدر احمقانه استو تفاوت مسیر بگا رفتن... + پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ 4:33 | سورنا |

برچسب: نویسنده: آبتین کاشانی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 14:00

صفحه بندی